تبليغاتX
دلتنگیهای آ سد مرتضی

دلتنگیهای آ سد مرتضی

اول از همه ديگران را به ياد بياور و آخر از همه خود را فراموش کن

یک E-mail از طرف خدا...

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛

و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه

نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،

از من تشکر کنی.

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که

می خواستی بپوشی.


وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی

فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:

سلام؛

اما تو خیلی مشغول بودی....


یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی

جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.

خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛

اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی

تا از آخرین شایعات باخبر شوی.


تمام روز با صبوری منتظر بودم. با آنهمه کارهای مختلف

گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،

شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،

سرت را به سوی من خم نکردی.


تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز

خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار،

تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی

از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر

نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...


باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون

را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.


موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.

بعد از آنکه به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی،

به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی. اشکالی ندارد.

احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت

و برای کمک به تو آماده ام.


من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،

یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.


خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.

خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟

اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.


روز خوبی داشته باشی...

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/19ساعت 20  توسط آ سد مرتضی  | 

مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!... می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!... با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!... می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!... می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!... می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!... بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!... بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!... مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!... از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند !!!
+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/22ساعت 22  توسط آ سد مرتضی  | 

امام خامنه ای هنوز تنها نیست .

ست که به صورتت کشيدم صداي شکستن دلت را شنيدم.ببخش تمام دردهايم که فرياد نشد همين بود.
مي خواستم بگويم مثل کوه پشت سرت ايستاده ام.
غمت مباد


برای سلامتی بزرگ جانباز انقلاب دعا کنید.یا علی 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/12ساعت 20  توسط آ سد مرتضی  | 

دنیای امروز ما

ببین چه قدر همه دیگرخواهن؟!!!!!!!!! 

 شایسته سالاری موج میزنه

 

 

به نظرتون دنيا الان اينطوري نيس؟ آخرش کي برنده ميشه؟

 

و اما دنیای جبهه ها اااااااا

اون موقع همه اماده بودن برای خدمت

کااااااااااااااش درک کنیم جنگ هنوز جنگ اعتقاده و تموم نشده

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/12ساعت 20  توسط آ سد مرتضی  | 

پائیز

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی های قشنگم بازگرد

کاش میشد باز کوچک میشدم

لا اقل یک روز کودک میشدم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچ ها که بودند روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

ای معلم ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد و این مشق هارا خط بزن

پائیز مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/12ساعت 20  توسط آ سد مرتضی  | 

مصاحبه با همسر رهبر معظم انقلاب

متنی كه در ادامه می آید مصاحبه با خانم خجسته، همسر آیت الله خامنه ای است، برگرفته از مجله محجوبه كه نشریه ای خانوادگی، فرهنگی و اجتماعی ویژه بانوان به زبان انگلیسی برای خارج از كشور می باشد. این مصاحبه در سال 1372 چاپ و منتشر شده و به وسیله خانم شیلا مالكی دیزجی به فارسی برگردانده شده است. این مجله كه توسط بنیاد اندیشه اسلامی وابسته به سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی منتشر می شود در پی آن است كه الگویی جامع از شخصیت و جایگاه زن ارائه دهد و با كجروی ها و برداشت های نادرست از مقام و منزلت زن مقابله كند و حقوق و تكالیف زنان در سالم سازی جامعه بشری و نظام حقوق اسلام در زمینه حقوق زن و خانواده معرفی و بیان نماید.

لطفا كمی از دوران مدرسه تان برای ما بگوئید.

من خاطرات روشنی از دوران مدرسه ام از جمله معلم فرزانه قرآنم،خانم پور رنجبر دارم كه گویا اخیراً به رحمت ایزدی پیوسته اند این خانم محترم و متین معلم قرآن ما بود.آن روزها لباس او منحصر به فرد بود.گرچه چادر سرش نمیكرد اما حجاب كامل اسلامی داشت.مقنعه بلند او تا كمرش می رسید این خانم شیوه ابداعی ویژه ای در تدریس قرآن داشت.چهره اش كه مملو از متانت و وقار بود هنوز جلوی چشمانم هست و هرگز نمیتوانم فراموشش كنم.

شما چطور با همسرتان آشنا شدید؟

من در سال 1343با ایشان ازدواج كردم، البته این ازواج همانطور كه در خانواده مذهبی آن زمان مرسوم بود، صورت گرفت به این ترتیب كه مادر ایشان برای خواستگاری به منزل ما آمدند و بعد از مباحثات معمول مراسم ازدواج انجام شد.

شما چند فرزند دارید؟

ما چهار پسر و دو دختر داریم.همه پسرانمان قبل از انقلاب و دختران مان بعد از انقلاب(انقلاب اسلامی ایران) به دنیا آمدند.

لطفا كمی در مورد زندگیتان، طی دوران قیام اسلامی علیه شاه صحبت بفرمایید.

آن زمان دوران مشقت باری بود و امتحان الهی بود و من خودم را برای تمام مشكلات ممكن آماده كرده بودم و هرگز درباره هیچ چیز لب به شكوه نگشودم. یادم می آید كه طی اولین ماههای بعد از ازدواجمان،یك روز همسرم از من پرسید:اگر من دستگیر شوم تو چه احساسی خواهی داشت؟این سوال غیر منتظره ای بود و من ابتدا خیلی ناراحت و آزرده خاطر شدم،اما ایشان آنقدر درباره درگیری،خطرات و مشكلاتش و وظیفه همه افراد در این رابطه صحبت فرمودند كه كاملا مرا قانع كردند.

ایشان این مطلب را درست همان روزی كه امام خمینی(ره) دوباره بازداشت شدند و ایشان را از قم به تهران آورده و سپس به تركیه تبعید كردند،مطرح نمود.درآن روز آقای خامنه ای و دیگران در مشهد برای نشان دادن مخالفتشان با این امر آماده شده بودند و در همین زمان بود كه از من در برخورد با مساله دستگیریشان سوال كردند.از همان روز من خودم را از لحاظ فكری آماده رویارویی با خطراتی كه در راه مبارزات همسرم پیش خواهد آمد،نمودم.بنابراین،هر وقت ایشان زندانی یا تبعید میشدند یا هنگامی كه مجبور بودند پنهانی و مخفی فعالیت نمایند،تمامی مشكلات را با راحتی تحمل میكردم.بعد ها كه ما فرزندان بیشتری داشتیم و زندگی گاهی اوقات مشكل تر می شد كه البته خداوند همیشه ما را یاری می نمود و هرگز نا امید نشدم.

شما چگونه همسرتان را در مبارزاتشان یاری نمودید؟

فكر می كنم بزرگترین نقش من حفظ جو آرامش خانه بود.طوری كه ایشان بتوانند با خیال راحت به كارشان ادامه دهند.من سعی داشتم تا ایشان را از نگرانی در مورد خو و فرزندانم دور نگهدارم.گاهی اوقات كه برای ملاقات ایشان به زندان می رفتم از مشكلاتی كه داشتیم چیزی به ایشان نمی گفتم و در پاسخ به سوالاتشان درباره وضعیت خودم و فرزندان صرفا خبرهای خوب می دادم.برای مثال،طی ملاقاتهایی كه با ایشان در زندان داشتم یا در نامه هایی كه در دوران تبعید برای ایشان می نوشتم هرگز چیزی در مورد بیماری فرزندان نمی گفتم و نمی نوشتم.

البته من نیز در زمینه های مختلف نظیر پخش اعلامیه ها،حمل پیام ها،اختفای اسناد و نظیر آن فعالیت داشتم.ولی فكر میكنم اصلا قابل ذكر نیستند.در آخرین ماههای مبارزه در رابطه با پیام های تلفنی امام خمینی(ره) از پاریس كار میكرد من آنها را برای تكثیر و توزیع به مراكزی در مشهد و دیگر شهر ها ارسال می نمودم و اخبار را از مشهد و دیگر شهرهای خراسان جمع آوری نموده و به پاریس مخابره می كردم.اما فكر می كنم مهمترین كار زنان مبارز و آزاده آن زمان ،پشتیبانی معنوی،همدردی و راز داری و تحمل مشقات بود.

آیا همسرتان در خانه به شما كمك میكنند؟

در حال حاضر نه ایشان چنین فرصتی دارند و نه از ایشان چنین انتظاری داریم.اما یك خصیصه بسیار پسندیده ای كه ایشان دارند و می تواند نمونه و سر مشقی برای دیگران باشد این است كه زمانی كه ایشان در منزل هستند، اگرچه معمولا خسته از كار روزانه می باشند اما سعی دارند تا جو خانه را از مشكلات محیط كارشان به دور نگهدارند.

آیا شما كارمند دولت هستید؟

به عنوان یك زن مسلمان در جمهوری اسلامی ایران، نظیر تمامی خواهران مسلمان دیگر، وظایفی بر عهده دارم و با تمام توانم آنها را انجام می دهم، اما هیچ مسوولیت رسمی بخصوصی ندارم.

همسر شما چه انتظاری از شما دارند؟

ایشان بیش از هر چیزی دیگری انتظار دارند كه محیط خانوادگی آرام و شاد و سالم باشد.

لطفا نظراتتان را در مورد حجاب اسلامی برای خوانندگان ما بفرمایید.

به نظر من ((بهترین پوشش برای خارج از منزل،چادر،میباشد)). البته شرعا پوشیدن انواع دیگر پوشش در صورتی كه بدن را كامل بپوشاند و جذب و تنگ نباشد اشكالی ندارد.اما به طور كلی چادر ترجیح دارد.برای درون خانه كاملا متفاوت است.البته پوشش در هر شرایطی باید مطابق عفت اسلامی باشد.

سیره زندگانی شما چگونه است؟

سالهاست كه ما اشیای تجملاتی را به خانه مان راه نداده ایم.زیبایی خوب است اما نباید خودمان را درگیرزندگی تجملاتی بكنیم.ما در خانه مان دكوراسیون به معنای متداول آن،فرشها و پرده های قیمتی،مبلمان و غیره نداریم. سالها پیش خودمان را از این چیزها رها كرده ایم،والدین آقای خامنه ای در این رابطه سر مشق ما بوده اند و مادر ایشان چنین تجملاتی را مورد انتقاد قرار میدادند و من نیز همین عقیده را دارم. همیشه به فرزندانمان توصیه میكنم كه آنها هم باید در رفتار شخصی شان این گونه باشند.زیرا اشیای لوكس غیر ضروری میباشد.


«لازم به ذكر است كه مصاحبه ی مذكور در ماهنامه خبری و فرهنگی ره آورد دانشگاه در سال 1372 منتشر گردیده است»

منبع: مشرق

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/11ساعت 21  توسط آ سد مرتضی  | 

آیا خدا وجود دارد؟؟!!

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردندو وقتی به موضوع خدا رسید، آرایشگر گفت : “من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد” . مشتری پرسید:  “چرا باور نمیکنی؟” آرایشگر جواب داد: “کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد، به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می‌شدند؟ بچه‌های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت. نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.”
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “میدانی چیست! به نظر من آرایشگر‌ها هم وجود ندارند! ” آرایشگر گفت: “چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم، همین الان موهای تو را کوتاه کردم. ”مشتری با اعتراض گفت: ” نه. آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد.” آرایشگر:  “نه بابا! آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تائید کرد: “دقیقاً نکته همین است،
خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند، برای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد!”

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/06ساعت 16  توسط آ سد مرتضی  | 

شعری برای رهبر عزیز از محمدرضا جعفری

قطعه شعر زیر را در شب قدر ( بیست و یکم ) در کنار مرقد حضرت امام (ره) برای رهبر عزیزم حضرت آیت الله الظمی امام خامنه ای ( دامه ظله العالی ) سرودم :
شب قدر و دعاگوی تو هستم
سراسر مست از بوی تو هستم
به عشق رهبری امشب نخوابم
دعا را جز برای او نخوانم
نسیم خوب و خوش ما گرچه داریم
بجز این کیمیا چیزی نداریم
شب قدر است و قدر تو بدانم
در این شبها به عشق تو نخوابم
خدا لطف و محبت داده ما را
ز نور و فضل تو دیدیم راه را
به شان مادرت زهرای اطهر (س)
دهم در راه تو جان وتن و سر
اگر فرمان دهی دیگر نپرسم
کنم اجرای دستورت به یکدم
عیال و خانمان و هر چه دارم
چو در راهت دهم هست افتخارم
من از عشق تو ای فرزند زهرا (س)
به دریا میزنم تنهای تنها
فضائل جملگی در صورت توست
بدون حب تو ایمان شود سست
ندارد جعفری جز عشق رهبر
فدایت میشوم الله اکبر
محمدرضا جعفری - تهران - شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان - ۱۳۹۰ هجری شمسی

+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/04ساعت 22  توسط آ سد مرتضی  | 

یافتن "قدر" مستلزم تفکر است


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/31ساعت 23  توسط آ سد مرتضی  | 

هشدار به فداییان ولایت!!

اگر امروز تقوا نداشته باشید ، فردا نمی توانید جانتان را فدای رهبر کنید!

ای کسانی که دم از ولایت می زنید و خود را ولایی می دانید! ای آنانی که چشمتان به نگاه امیرتان است ، گناه اراده انسان را در راه حسینی شدن سست می کند، گناهکار همانطور که از خدای تعالی جداست از اولیای او نیز جداست!.

ان الله یعلم السر و اخفی! این دهان توست که می گوید اگر آقا بگوید برو ! می روم، اما هیچ با خود اندیشیده ای که دل باید در گرو او باشد، دلت باید مجذوب او باشد و قلبی که دوده گناه بر در و دیوار آن نشسته باشد هیچگاه نور زهرایی ولی را منعکس نمی کند و همیشه بی نور و دور خواهد ماند.

همیشه با خود می گفتم کاش من هم از آنهایی بودم که آقا به آنها توجه و عنایت خاص دارند، آنهایی که باری از اندوه دل او برمی دارند، اما میدانم که این شدنی است.

باید برای خشنودی رب العالمین برخواست و پا در مسیر ولایت نهاد و چشم از نامحرم پوشاند وبدانید که هیچ سعادتی از لبخند او به شما شیرین تر نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/31ساعت 23  توسط آ سد مرتضی  |